مرد لحظه های هیچ دیگر دلم نمی خواهد به کسی پروانه هدیه کنم چه تفاوتی دارد ؟ چه بخواهی و نتوانی چه بتوانی و نخواهی .وقتی به یاد لحظه های اساطیری خیال پروانه می افتم دلم به حال حماقت عاشقانه و ناشیانه اش می سوزد .او عاشق نور است و نور می سوزاند تمام وجودش را . دلش به چند لحظه گرمای مغرضانه شمع خوش است .نمی داند که زوال و فنای بالهایش به دلخوشی شمع نمی ارزد......این قانون صداقت است .اول زیباییت را می کشد بعد نشانت میدهد چقدر زشتی ! آندم آنقدر دست و پا می زنی تا تمام شوی . فرقی نمی کند ... قصه شمع و پروانه عمری است راوی ندارد .نه برای آنکه کسی نیست تا شرحش دهد چون دلشوره پروانه ها هیچ گاه تمام نمی شود .من گمان میکنم نزدیکی های رفاقت چند دانه هست برای چیدن .به شرط آنکه دمی از خیال دام های کنارت رها شوی و چشم هایت را به نگاه معصومانه کبوترهای بامت بدوزی آن وقت هیچ گاه پروازی را مهر اسارت نمی زنی .چطور دلت می آید آن همه خاطره رهیدن را با چند لحظه سرور بشکنی ؟ مگر این همه پر شکستن طوق بهار از گردنت نریخت ؟؟ مگر آن همه کبوتر در دام ..خانه ات را نسوخت ؟؟ فکر آنکه همه آسمان مال توست بس است؟؟ خیالت آنکه پر می کشی تا بیکران خورشید .. می رهی از هر چه بند و دام و می گریزی از همه عادت های ناگزیر؟؟ ندیدی که بامی نمانده تا دمی بیاسایی ؟؟ فکر آن چند لحظه گرمای آتشین و لذت زوال هوش از سرت برده .... مهم نیست چند نامه کوتاه به ارغوان نوشتی*... مهم آنست که بتوانی بار دیگر دوست داشته باشی .. مهم آنست که بتوانی عاشقانه ای آرام برای لحظه ای تابدارت بسازی .... *به یاد نادر ابراهیمی ۱۳۸۸/۱/۲۶خورشیدی... کنار نم نم باران
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:4 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
