من وامدار بی نهایت فریادهای زمینم درست از پشت خیال کودک فال فروشی که از سنگینی کوله بارش فریاد بر می آورد آی انسان!!!! به کدامین گناهت کاینچنین مغضوبی؟ یا صدای آن زنی که از قهقرای کوچه دلتنگی اش نعره بر می کشد و از خیال هرزه پیچک باغچه می هراسد آنزمان که پندار زردی از آسمان می تابد . از طلایی خورشید یا زردی کویر ..... هر دو آتش به جان زمین می ریزند گهگاهی صدای چرخ گاری مرد لبوفروش عرش را به لرزه در می آورد درست همان زمانی که همه شهر خود را به خواب زده اند تا صبح را با پول های سیاهی شروع کنند... که خون بهای مستی همان چرخ هاست. نمی گردد روزگار به کام مردمانی که نمی دانند خورشید از شمال طلوع می کند. سال های سال خورشید بر سرمان هوار می شود روشنی باغچه دیگر رویایمان شده است .... چه کنیم ساکن جنوب عشقیم!!!! یلدای هشتاد و هفت ۳.۵۶ دقیقه صبح 
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:37 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
