تقدیم به شاهین مظفری باید نگاهت آبی و دلت سبز سبز باشد تا به قلب همه آشیان داشته باشی. خیالت از هر چه زشتی رها و زبانت به هر چه زیبایی جاری، خیلی گزاف است مردِ مردم نباشی ولی در دلشان جابگیری. باید از جنس دوست باشی تا دوست داشته باشی مرد قصه ما همه این بالاییها را دارد. کلامش با آن عبارت همیشگی چنان معجزهای میکند که گویی پسرک خندهروی خانه ما سالهاست تو را میشناسد. نگاهی دارد به وسعت آسمان و دلی به قدر دریا. پر است از خیال ما شدن، از یکی شدن. اما من همیشه در پشت نگاه نافذی که از پشت عینک تمام فلزیاش وحشیانه به سویم پرتاپ میشوند غمی بزرگ میبینم غمی به اندازهی... نمیدانم شاید پاییز و شاید غم رهایی از کندی ثانیهها. اما پسرک خنده روی دوست داشتنی ما نمیداند دوستانی دارد که تن به همه دقایق پاییزیاش میدهند تا به خیال درخت نارون تنهای باغ همسایه که عمری به شوق بهار میماند، برویند و بسازند خانهای پر از وفا و صفا و مهربانی. تا باغبان بداند که سبزی باغ به حرمت جوی آب روانی بود که بیصدا و بیهیچ منتی به درخت جان میبخشید تا همه بدانند مرد لحظههای زیر صفر پر است از خیال دریا شدن!! ... شاهین عزیزم من و همه دوستان بهاری ات به قلبمان برایت آشیانی ساختیم که هیچ باد مخالفی یارای ویران کردنش را ندارد. سبز بمانی تا ابد. هفت مهر ماه 87 خورشیدی
در چهره گردگون و سفیدش با آن ریشهای نرم نامرتب همیشه حسی از دوستی آزارت میدهد. گویی مجبوری تن به رفاقتش بدهی از زلالی خیالش دلم میخواهد همه پروانههای جهان را به او هدیه کنم تا با بالهای کوچک و ترد پروانهها، همه آدمهای تنهای زمین را با خود به آسمان ببرد.

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:59 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
