دریا ٬ شن های بیشمار ٬ لذت وقت و حجم های اساطیری دو نگاه همیشگی !!!! و خورشیدی که آرام آرام پایین می رود تا یک آسمان ستاره تقدیممان کند . دست هایت همان گرمای همیشگی را دارد اما نگاهت نبودی را در وجودم جستجو می کند . از آخرین باری که نتوانستی فکرم را بخوانی چند ثانیه ای بیشتر نمی گذرد . تب تند نگاهت آزارم می دهد . لرزشی در صدایت حس میکنم . دریا دیوانه وار فریاد می زند .... نمی دانم چرا احساس تنهایی میکنم ٬ آنقدر شجاع می شوم که بپرسم در وجودم به دنبال چه می گردی !!!؟؟ تا تو لب بگشایی تنم هزار بار می لرزد . حلقه های آبی سیگار ابرهای ترسناکی بر آسمان نگاهم می کارند . خوب می دانم که این آخرین دیدار است . خودم همیشه می گفتم که " چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند". و حال نگاهت فریاد می زند که ماندن روا نیست !!! باید بروی ! به دنبال تقدیری نا معلوم . لبهای همیشه سرخت تکان ناچیزی می خورد می خواهی چیزی بگویی میدانم٬ اما مثل همیشه سکوت می کنی ... هیچ گاه نگفتم دوستت دارم ٬باز هم نمی گویم . خواستم رخوت احساسم در باغ نگفته هامان سبز شود . چه سرو ستبری است آنگاه که با باران یادت آبیاری شود .از همین حالا می توانم جوجه هایی را ببینم که روی شاخه شاخه اش آواز وصل سر می دهند. سنگینی سرت روی شانه ام کار را سخت تر می کند . رستن از یک وجود غیر ممکن است اما دریا در یک قدمی است . باید رفت .میدانم حالا دیگر آنقدر تنم سرد شده است که نیارزد گرمای دستانت را حرامم کنی ! خیلی پیش از این رفته بودم و تو نفهمیدی . دریا را نگاه کن ... من آنطرف آرزوهایت منتظر می مانم . تو هم دیر یا زود باید بیایی .. می خواهم جسورانه ترین جمله عمرم را بگویم .. حالا نمی ترسم اگر روی قلبت خراشی باشد . نمی ترسم اگر مرا نخواهد ..... حال من شجاع ترین دیوانه تاریخم زیرا .... دوستت دارم !!! ساحل رویان ۴.۲۷دقیقه صبح
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:46 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
