"به نام اهورا مزدای عشق" سلام: این روزها زود گریه ام می گیرد .به هر نا ملایمتی می رنجم و از هر صدای نا هنجاری آشفته می شوم حال فکرش را بکن کودک کر و لال فال فروشی تقدیر هم مهمانت کند .چه فاجعه ای در راه است آن دم که ببینی و نشکنی !! شنیده ای که می گویند سکوت بلند ترین فریاد هاست ؟؟! موریس مترلینگ می گوید " درست آن زمانی که لب های خود را می بندی چشمانت شروع به فریاد زدن می کند. وای خدای من ٬ آن کودک نازنین با ایما و اشاره می خواست متاع گرانبهایی را در ازای مبلغی نا چیز به من بفروشد.آن موقع نفهمیدم چرا زمانی که دست مرا می فشرد چشمانش را بسته بود . می دانی چرا ؟؟ نمی خواست با نگاهش فریاد بر آورد " عدالت شوخی سیاست است ". شاید زبانی برای فریاد یا گوشی برای شنیدن نداشت اما چشمانی پر از حرف داشت. فالش را هم خواندم : " بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم ....". نمی دانم شاید می خواست به من بگوید گاهی اوقات نظم هستی به هم می ریزد و زندگیت همیشه زمستان می شود و از همه بدتر آنکه به بهار هم امیدی نخواهی داشت . می دانی باغبان ها زمستان را از بهار بیشتر دوست دارند چون امید آنکه فردا بهار این اجازه را به جوانه های گستاخ بدهد تا ساقه را بشکافند دلگرمشان می کند. اما زمانی که اندیشه هایت رنگ زمستان گرفت هیچ گاه طعم جوانه را نخواهی چشید . سپیدی بی نهایت زمستان پرده بر سبزی بهار احساست می نهدو آنگاه هیچ صدایی نخواهی شنید .... " نه ندایی از لب ها !!! نه فریادی از چشم ها ....." ۱۳۸۶/۰۳/۲۳
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:53 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
