"به نام یزدان پاک" دچار باید بود!!! تا دلت بخواهد سیاهی٬ بی نهایت رنگ آن هم یکجا. تکرار رنگ های دلربا . آسمان را می گویم ... تا بحال زیر نور مهتاب نگاهش کردی؟؟ چه " غربتی " دارد با آن همه ستاره!! هیچ کس نیست به نجوایش گوش دهد. سالهاست دلش می خواهد حرفی بزند اما همدمی نمی یابد .گهگداری هم می بارد شاید رها کند این غم دیرینه را. بعضی وقت ها هم که دلش می گیرد پرده بر آفتاب می نهد شاید فرزند دو پای زمینی اش از این تحول به خود آید و نگاهی بر احساس خفته اش کند. خیلی هم که دلش تنگ شود فرزند خویش را می خواند تا او را به آغوش گیرد و دوباره جاودانه اش کند . راستی تا بحال فکر کردی پشت این همه سیاهی چیست؟؟ تا بحال طلوع را بر پهنه کویر چشیده ای ؟؟ اگر نه ٬ که ما با هم نقلی نداریم ولی اگر هنوز مزه تاریک روشن آسمان به کامت مانده تو را به یاد آن ستاره هایی می اندازم که از خجالت خورشید خود را مخفی می کنند . همان هایی که شب قبل چنان خود نمایی می کردند که گویی آِنها آسمان را به کام دارند. " اما پشت این همه غفلت نوایی است دچار !!!!!! " دچار شاید عشق ٬ دچار عشق همان موجود دوپای خاکی مان . همانی که فرشتگان به خونخواهی نسبتش دادند. اما راستش را بخواهی حس دچار خیلی گوشش بدهکار این حرف ها نیست .او به آفریده فانی خود می بالد و از این عشق خود بر تارک عالم فریاد بر می آورد که ریز و درشت ٬ کوچک و بزرگ به خاکش بیافتند و معشوقه اش را بستایند .... اما موجود دو پای خاکی !!!!!.... بگذریم . یادت باشد آسمان نیمه شب تنهاست . بیا با هم به نوایش گوش دهیم .اگر دل دادی می شنوی که خدا می گوید : موجود دو پای خاکی فانی فراموشکار من !!!!! " کاش می دانستی چقدر دوستت دارم."/ ۱۳۸۶/۳/۳ ساعت ۳.۳۷شب
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 21:21 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
