سال نو خورشیدی مبارک به پدر بزرگ که چند روز دیگر دو سالی می شود که دلم تنگش شده نباید ماند و دل بست . اینجا پر از هراس شاپرک هایی است که به خودسوزی ناشیانه شان دل بسته اند و گمانشان وصل است و نیستی .نیستی از بود بی وجود زمانه ارغوان های بی ریشه آن هم برسر مرداب تزویر و ریای خیال . پا بند این دو سه فرسخ راه شدی مثالت مثال همان شاپرک های قصه وصل است . نگاهت به سبزی بی ریشه درختان مرده زار پاییز که بیافتد آنگاه خیال ماندن از سرت می رود . گرد و خاک نگاهت که با نسیم بهاران زدوده نمی شود !باید در پس طوفان های گرسنه ای باشی که یک شبه کار زمستان میکنند.آنوقت شاید دو سه گام جلوتر از پایت را دیدی .... آن هم شاید .زندگی را اگر بخش کنی یک بخشش رفتن است و آن یکی خیال رفتن .همیشه هراس دارم از تنهایی نمور و سرد هوس !!!کاش نیامدن میدانستم تا اینچنین در باور دو راهی مرگ گرفتار ریشه نسیان وفراموشی نمی شدم . دلم تنگ شده است از بس که این ریشه های پوسیده مرا دلبسته جاده کرده اند . اینجا که خیال روان جوی به دریای شور مرگ می رسد .بهتر نبود تکه سنگی می شدم که سالیان دراز گذران عمر فکر در هم تنیده ام را نظاره می کردم ؟! عاقبت که چه ؟! سنگ و آب فرقی نمی کند .. خاک خاک باید !!!!! آنقدر رها که نتوانی رسوب خاطره عاشقانه کسی باشی . عشق باش نه عاشق . عشق است که کار هزاران عاشق می کند .عاقبت عاشقی تحمل سرما و نم رعب آور نیستی است .اما اگر عشق باشی آنچنان پر باز می کنی که تمام آبی زمین قطره اشکی خواهد بود که رهایت می کند ..... رهایت می کند از بند عادتهای آیین ات .کمی پایین تر از آنچه فکر می کنی نزدیک چشمانت نگاهی تابدار ناله های توست . چه ضجری دارد نگاه مادری که سرکشی عاصیانه کودکش را به مهر لایزال وجودش می بخشد . تو سرکشی می کنی ...او لبخند می زند ..... خون می ریزی ..او لبخند می زند ...... سنگش می زنی ...او لبخند می زند ...... فراموشش می کنی .... او لبخند می زند . دلم چقدر تنگ آغوش مادرانه زمین شده است . حیف است که کام از این زمین عاقبت نگیریم .بگشای مادر آغوش بیکرانت را که این فرزندعاصی دلش تنگ است از بی پناهی جاودانه عشق ..... ۱۸ بهمن ۸۷ نزدیک مهربانی پدر بزرگ
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:24 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

من وامدار بی نهایت فریادهای زمینم درست از پشت خیال کودک فال فروشی که از سنگینی کوله بارش فریاد بر می آورد آی انسان!!!! به کدامین گناهت کاینچنین مغضوبی؟ یا صدای آن زنی که از قهقرای کوچه دلتنگی اش نعره بر می کشد و از خیال هرزه پیچک باغچه می هراسد آنزمان که پندار زردی از آسمان می تابد . از طلایی خورشید یا زردی کویر ..... هر دو آتش به جان زمین می ریزند گهگاهی صدای چرخ گاری مرد لبوفروش عرش را به لرزه در می آورد درست همان زمانی که همه شهر خود را به خواب زده اند تا صبح را با پول های سیاهی شروع کنند... که خون بهای مستی همان چرخ هاست. نمی گردد روزگار به کام مردمانی که نمی دانند خورشید از شمال طلوع می کند. سال های سال خورشید بر سرمان هوار می شود روشنی باغچه دیگر رویایمان شده است .... چه کنیم ساکن جنوب عشقیم!!!! یلدای هشتاد و هفت ۳.۵۶ دقیقه صبح 
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:37 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
