تبليغاتX
اتاق آبی

اتاق آبی

چیزهایی هست که نمی دانم !!!

HOMEPAGE

E-MAIL

"به نام اهورا مزدای عشق"

سلام:

این روزها زود گریه ام می گیرد .به هر نا ملایمتی می رنجم و از هر صدای نا هنجاری آشفته می شوم حال فکرش را بکن کودک کر و لال فال فروشی تقدیر هم مهمانت کند .چه فاجعه ای در راه است آن دم که ببینی و نشکنی !!

شنیده ای که می گویند سکوت بلند ترین فریاد هاست ؟؟! موریس مترلینگ می گوید " درست آن زمانی که لب های خود را می بندی چشمانت شروع به فریاد زدن می کند.

وای خدای من ٬ آن کودک نازنین با ایما و اشاره می خواست متاع گرانبهایی را در ازای مبلغی نا چیز به من بفروشد.آن موقع نفهمیدم چرا زمانی که دست مرا می فشرد چشمانش را بسته بود . می دانی چرا ؟؟

نمی خواست با نگاهش فریاد بر آورد " عدالت شوخی سیاست است ". شاید زبانی برای فریاد یا گوشی برای شنیدن نداشت اما چشمانی پر از حرف داشت. فالش را هم خواندم : " بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم ....".

نمی دانم شاید می خواست به من بگوید گاهی اوقات نظم هستی به هم می ریزد و زندگیت همیشه زمستان می شود و از همه بدتر آنکه به بهار هم امیدی نخواهی داشت . می دانی باغبان ها زمستان را از بهار بیشتر دوست دارند چون امید آنکه فردا بهار این اجازه را به جوانه های گستاخ بدهد تا ساقه را بشکافند دلگرمشان می کند. اما زمانی که اندیشه هایت رنگ زمستان گرفت هیچ گاه طعم جوانه را نخواهی چشید .

سپیدی بی نهایت زمستان پرده بر سبزی بهار احساست می نهدو آنگاه هیچ صدایی نخواهی شنید ....

" نه ندایی از لب ها !!! نه فریادی از چشم ها ....."

۱۳۸۶/۰۳/۲۳

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:53 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

"به نام یزدان پاک"

دچار باید بود!!!

تا دلت بخواهد سیاهی٬ بی نهایت رنگ آن هم یکجا. تکرار رنگ های دلربا .

آسمان را می گویم ... تا بحال زیر نور مهتاب نگاهش کردی؟؟

چه " غربتی " دارد با آن همه ستاره!! هیچ کس نیست به نجوایش گوش دهد.

سالهاست دلش می خواهد حرفی بزند اما همدمی نمی یابد .گهگداری هم می بارد شاید رها کند این غم دیرینه را. بعضی وقت ها هم که دلش می گیرد پرده بر آفتاب می نهد شاید فرزند دو پای زمینی اش از این تحول به خود آید و نگاهی بر احساس خفته اش کند.

خیلی هم که دلش تنگ شود فرزند خویش را می خواند تا او را به آغوش گیرد و دوباره جاودانه اش کند .

راستی تا بحال فکر کردی پشت این همه سیاهی چیست؟؟

تا بحال طلوع را بر پهنه کویر چشیده ای ؟؟

اگر نه ٬ که ما با هم نقلی نداریم ولی اگر هنوز مزه تاریک روشن آسمان به کامت مانده تو را به یاد آن ستاره هایی می اندازم که از خجالت خورشید خود را مخفی می کنند . همان هایی که شب قبل چنان خود نمایی می کردند که گویی آِنها آسمان را به کام دارند.

" اما پشت این همه غفلت نوایی است دچار !!!!!! "

دچار شاید عشق ٬ دچار عشق همان موجود دوپای خاکی مان . همانی که فرشتگان به خونخواهی نسبتش دادند. اما راستش را بخواهی حس دچار خیلی گوشش بدهکار این حرف ها نیست .او به آفریده فانی خود می بالد و از این عشق خود بر تارک عالم فریاد بر می آورد که ریز و درشت ٬ کوچک و بزرگ به خاکش بیافتند و معشوقه اش را بستایند ....

اما موجود دو پای خاکی !!!!!.... بگذریم . یادت باشد آسمان نیمه شب تنهاست .

بیا با هم به نوایش گوش دهیم .اگر دل دادی می شنوی که خدا می گوید : موجود دو پای خاکی فانی فراموشکار من !!!!! " کاش می دانستی چقدر دوستت دارم."/

 

۱۳۸۶/۳/۳

ساعت ۳.۳۷شب

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 21:21 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

سلام ..تا بحال غربت بیابان را چشیده ای ؟؟؟

"بیابان"

گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !                   
 بیابانی برای فریاد کشیدن
 با تمام وجود ...
 همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو
 و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
 و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
 گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم
 برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
 و ماه  را  که به تو خیره شده
 ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان  ...  راه درازیست
 شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
 وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند که تو دیوانه ای !

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:19 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |