"مرا با خود ببر چون شعله ای در قلبت" جوابی وجود دارد روزی خواهیم فهمید و تو از او خواهی پرسید چرا نا گزیر از رفتن بود می زییم و می میریم میخندیم و می گرییم و باید درد را درمان کنی قبل از آغاز زندگی دوباره بیا شروع کنیم دوست من بیا شروع کنیم بگذار اشک های دلت سرازیر شوند و هنگامی که در شب های تنهایی به نوری نیاز داری مرا با خود ببر چون شعله ای در قلبت مرا با خود ببر چون شعله ای در قلبت رودخانه ای به دریایی سرازیر می شود و تو تا ابد با او خواهی بود اما ما بر جای مانده ایم به تو نیاز داریم پس او را در خاطرت نگه دار و اندوه را از دلت بیرون کن!!! "like a fire in your heart" omid mahrad there is an answer some day we will know and you will ask her why she had to go we live and die we laugh and we cry and you must take away the pain before you can being to live again so let it start my friend let it start let the tears come rolling from your heart and when you need a light in lonely nights carry me like a fire in your heart there is a river rolling to the sea you will be with her for all eternity but we that remain whit your here again so hold her in your memory and begins to make the shadows disapp
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:59 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

فدریکو گارسیا لورکا.... جنایتکار عاشق... وقتی دیدمش ۱۴ سال بیشتر نداشتم .پدر مرا با او آشنا کرد .اوایل دیوانه می دیدمش اما بعد ... گه گداری می خندید ... شعر هم می گفت ..آواز هم می خواند ..خلاصه که دیوانه بود مثله خودم ...من بیشتر شبیه به خودم بودم تا او اما او !!اما همیشه حس می کردم او چیزی می داند که من نمیدانم ..آن روزهای آخر به من میگفت تو در خودت گم شده ای .. نمی دانم ولی فکر کنم راست می گفت . وقتی فدریکو بچه بود همه او را سر به هوا می خواندند ...!!پسر حواستو جمع کن اینجور زندگی کردن آخر عاقبت نداره ها !! اما کو گوش شنوا .. همیشه وقتی از مدرسه بر می گشت یادش می افتاد کیفش را در مدرسه جا گذاشته .. همیشه تکالیفش عقب می افتاد اما او اهمیتی نمی داد . شاید آنقدر خودخواه بود که به کسی توجه نمی کرد .. اما نه اگر اینطور بود که مثله سهراب مرا با دورترین مرغ جهان آشنا نمی کرد . او همه چیز را برای من و ما می خواست اما افسوس .. الان ۵ سالی هست که با هم قهریم . تقصیر خودش بود .. مرا یاد خودم نیانداخت .... فدریکو دلم برات تنگ شده ..وقتی کتابت را روی پیشخوان آن مغازه کذایی خاک خورده یافتم ٬ بیشتر دلم تنگ شد .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

به غریبه .... هنوز حرفای نا گفته دارم گوش کن تو هم این زهر تلخ نفرت نوش کن !! آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست همون بهتر بری مارم فراموش کن
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم برای من مردی
چقدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونم می خوردی
تو که بریدی و سوختی و بهونه ساختی
اما بدون که تو عاشقی باختی
عشق چه ارزون به ما فروخت
باختی باختی .....
یاد می گیرم از تو اینو که برم به یک بهونه
اسم این کارو بزارم راه حل عاشقونه
توی اوج اشک و عشقی یاد می گیرم که بخندم
هر کی سوخت و باخت مهم نیست مهم اینه من برندم .....
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:6 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

نمی دانم شاید نوشتن مرا به باور تو رساند اما نه ! کلمات هم مرا دیگر راضی نمی کند.. به دنبال نگاه تازه تری هستم تا شاید مرا به باور بودن برساند. یا شاید اصلا باوری وجود ندارد که من بخواهم به آن برسم نمی دانم نمی دانم .. تازه می فهمم چرا وقتی می خندیدم اوفقط نگاه می کرد او خوب می دانست آری عشق دروغ بزرگی بود که من به بهترینم می گفتم اما او ...فقط می نگریست .... حتی آن قطرات اشک هم نتوانست مرا به باور بودن برساند ..نه نه اینچنین خاکی نه .. باید در افلاک به دنبال خودم باشم روی زمین جز دروغ نمی یابم !!! عروسک های اطرافم همه بازیگرند .. همه .. اعتراف می کنم !! من هم بازیگر قهاری بودم اما اکنون می خواهم نقاب بر کنم و خودم باشم ..شاید وقتی که جلوی آیینه ایستادم کسی را جز خود خودم نبینم !! امید مهراد
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:22 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|


سبب منم که می شکنم ٬اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند !! واسه اینه که سبب منم
کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خوام !!
کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام ؟
تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی
از این گریه چه می دونی ؟ نه دردی و نه درمونی
به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی
تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی
سبب منم که می شکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:19 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
