به نام مهر ساعتی رو به رویش نشستم! به چشمانش خیره شدم هیچ نگفتم ... گفت خسته شدم چیزی بگو گفتم..... نشنیدی برو!!!! فرمانروای فکر! چه ساده انگارند آنانکه او را " هیچ گرا " می دانند . آنقدر استادانه کلمات را به بازی می گیرد که فکرت را برای ابد " مسخ " می کند. او می داند چه می گوید .... من و ما نمی دانیم . او می داند در اوج نبودن ها بودن را چگونه برایت اثبات کند . آنجایی که دیگر حتی وجود خودت را انکار می کنی .. نشانت می دهد راه سپید نیک بختی را. " فرانتس کافکا " را می گوییم . همان جوانک سر به هوایی که زیر درختان باغ پدری اش می نشست و از خود می پرسید چرا سیب ها سرخ اند ؟؟ آیا نمی شد یک سبد سیب سیاه داشت؟ به کجای قانون جهان اهانت می شد اگر خدا در آسمان ها نبود یا می شد دوست را خرید و یا حتی جهانی را بدون مرگ می دیدیم !! همه این چرا ها و کجا ها برای این بود که کافکا جوان می خواست راز بود و نبودش را بداند. نه آنکه کسی یا چیزی را انکار کند . راستی اگر ما هم مثل او یک لحظه دست از اعدام خودمان بر می داشتیم و این تن خاکی را در قفس باید نباید های ساختگی مان محبوس نمی کردیم شاید می توانستیم به باور بودن برسیم . خودمان نه روحمان را . آری کافکا فانوس راه نبودن را روشن نمی کند !! او دارد برایمان پیغام می فرستد که بی نهایت این راه را ببین بعد گام بردار . شاید روزی بیاید که بدانی از برای چه آمده ای!! نه آنکه اوج ایمانت چند کلام ساده باشد و نخواهی خدای را با چند جمله مغرضانه از آن خود کنی . او به ما می گوید برای رسیدن به آنچه می خواهی چند گامی به عقب برگرد ..نگاهی به خودت بیانداز.. آنگاه روانه شو مبادا که طریقت تو را به قهقرای عادت های زنگار گرفته بکشاند...!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:55 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
