سراب
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم
رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
اين خوشپسند ديده زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
وز خويش مي ربود
از دور مي فريفت دل تشنه مرا
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
ديدم سراب بود
بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
بنما كجاست اوسراب
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 20:19 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

سلام دوستان گلم ... راستش نمی دونم این کاری که دارم می کنم درسته یا نه؟؟ من می خوام کادوی تولد یکی از عزیز ترین کسانی که دارم رو بیارم روی وبلاگم تا همتون ببینیدش!!! راستش این شعر اونقدر قشنگ و پر معنا بود ( حداقل برای من) که دلم نیومد شما نبینیدش. کسی که این شعر رو برام فرستاده اونقدر عزیزه که حد نداره خودشم اینو می دونه..... و مطمئنم تا حالا علت رفتار منو فهمیده !! به هر حال ازش یه دنیا ممنونم و دورادور براش آرزوی سلامتی می کنم .![]()
![]()
![]()
![]()
اجازه هست بگويم* : سلام ! حال شما ؟
که باز وصل شود سيم اتصال شما ؟
اجازه هست بگويم که باز دخترکی
نشسته بين ورق های آس فال شما ؟
سلام خوب ترين اتفاق ناممکن
که آتشم زده درياچه ی خيال شما !
ببخش حضرت آقا ! ولی فقط يک بار
بگو نبودن من در دل زلال شما ،
به درد خورد ؟ دوای جنونتان شده است ؟
رسيده شد رطب اشتياق کال شما ؟
...
زياده عرض ندارم ؛ خدا نگه دارت ؛
و بهترين نفس عاشقانه مال شما !
اصلا ببين آقا همان حرف شما باشد
بگذار آغوشم از آغوشت جدا باشد
بگذار تنهايی بپيچاند مرا در خود
اصلا فقط دل با غريبی آشنا باشد
اما نخواه از من که در اين گير و دار آقا
روحم اسير پنجه ی اين گرگ ها باشد
بگذار دور از تو ... ولی در سايه ی روحت
دستم به روی شعله ی ذهن شما باشد
گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ تا که
آتش بگيرم توی ذهنت ... آه ! ها ؟ باشد ؟
آری نخواه از من که بی تو ... يا که دور از تو
دستان من سهم دلی يک لا قبا باشد
من مال آن روح پر از آيينه و نورم
يک دل که يک تکه از آغوش خدا باشد
... و نذر چشمان شما کردم نگاهم را
شايد که قسمت شد نگاهت سهم ما باشد ....
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:25 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
