نيايش
نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم
افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم
كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت
درنگي كرديم
بر لب رود
پهناور رمز روياها را سر بريديم
ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم
آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد
لرزان گريستيم خندان گريستيم
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم
سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
سكوت ما به هم پيوست وما ما شديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
آفتاب از چهره ما ترسيد
دريافتيم و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستيغ جداشديم
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي
سهراب سپهری
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:27 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

۱۵ مهرگان میلاد طلایه دار مکتب احساس سهراب سپهری مبارک به نام اهورا مزدا آغاز یک تکرار. تکرار خدا در لحظه لحظه های عمر . سپهری شعر می گفت یا بهتر بگویم نقش می زد تا از پس نگاره هایی که هنوز رنگشان خشک نشده و به گمانم هیچ وقت خشک نشود خدا را ببینم... خدایی که به قول خودش........ بگذریم از زمانی که فهمیدم لادن اتفاقی نیست نگاهم وسعتی ماورایی یافت. این را مدیون مردی هستم که نشانم داد مذهب چه شوخی سنگینی است ... سنگین تر از آنکه بتوانی دچارش باشی .سپهری آغاز یک تکرار بود تکرار خدا در لحظه لحظه های عمر . راستی می دانی سهراب روزی به دنیا آمد که ایرانیان آریایی آن را مهرگان می گفتند. سپاس خدا برای نزول رحمت و نعمت . من هم خدا را به خاطر نزول این نعمت شاکرم. ۱۵ مهرگان میلاد طلایه دار مکتب احساس سهراب سپهری مبارک امید مهراد ۱۵ مهر ۸۵ خورشیدی
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:24 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

سلام دوستان عزیزم . اثری که مشاهده می کنید اولین دست نوشته منه که حدود ۱۲ سال پیش سروده شده من از همون لحظه اول تمام فکرم رو به سهراب سپهری پیشکش کردم . حالا که در شرف ۱۴ مهر هستیم فکر کردم شاید اینجوری سهراب این شاگرد کوچکش رو باز به مکتب بپذیره .......
ضمنا ۲سال بعد این اثر و چند اثر دیگر من جواز نشر در مطبوعات گرفت که واقعا افتخار بزرگی برای حقیر بود اون هم در ۱۱ سالگی . ..... و صدایی خسته آسمانی ابری و صدایی خسته و چراغی که در آن دورترین واهمه ها خاموش است سالها پیش زمانی که به احساس حسادت کردم ذوقم مرد من همان وقت خدایی دیدم که به سنگی چو کلاغی که سر نارونی می خواند عشق دمید او همان وقت به من چون گونی کرد نگاه که در این باده پی واهمه ای می گردد پس به من گفت بیا من همان واهمه ام ! تو هراسان منی ... .....و چه افسوس که دیر آمده ای چون که هنگام سفر آمده است و تو باید بروی !!!!!! و تو باید به سرایی بروی که در آنجا همه در فکر گل و پنجره اند پس به گل می نگری چون که مردان خدا همه گلگون کفن اند و اگر در تپش پنجره مسحور شدی شب زده ای چون که این عالم رنگی همه از جور و جفا آباد است .... پس به گل باز نگر!!! امید مهراد ۹ آبان ۱۳۷۳ خورشیدی
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 20:30 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

درود بر شما و محسن یگانه گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود ما رو به کی فروختی ؟ اون از ما بهترون بود میای بیا ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره حالا که خاطراتت یکی یکی می میره کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم ؟ بازم می گم بدونی منم خدایی دارم برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی غرورتم شکستم به چیت داری می نازی ؟
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:50 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
