نامه های سهراب سپهری در اروپا پاريس 7 سپتامبر 1957 دوست من از روزهائي كه در ALX بوديم ديرگاهي ميگذرد. ميبايد پيش از اينها نامه نوشتهباشم. اما من هميشه به ياد شما هستم. بسا لحظهها كه دنيا را از دريچة چشم شما ديدهام.نميخواهم شاعرانه بنويسم، من سادگي و بيپيرايگي را بيش از هر چيز دريافتهام. آشنائي باشما روشنايي باز يافتهيي بود كه در زندگي تاريك من فرود آمد. نه نتوانستم آنچه را كهميخواستم بنويسيم.
من از نوشتن ميترسم. با ترس به زيبايي و هنر نزديك ميشوم. آيا هنر ترسناك وغمانگيز نيست؟ گاه زيبايي آثار هنري مرا به گريه وا ميدارد. شما بسي بهتر از من اينگونهلحظهها را دريافتهايد. در (NATIONAL GALLERY) لندن بسي از تابلوها مرا افسونميكرد. در برابر FRAANGELICO ي شما گريان بودم. همچنين در تابلوهايMOYEN-AGE راه مييافتم و جايي براي زندگي پيدا ميكردم. به ياد Giotto افتادم.نقاشي گوتيك حرفي براي زدن دارد. هنر قرن ما چطور؟ شايد قرن ما نيز سخني براي گفتندارد، ولي مثل اينكه هنوز نگفته است. نسل تازه قرن ما بيشتر دنبال طرز بيان رفته است.حقيقت گم شده، معني زندگي دروني از ميان رفته، صميميت فراموش گشته. اما من تندميروم. ببينيد چه آسان داوري ميكردم. مرا ببخشيد. در قرن ما نيز، هم هنر هست همهنرمند. كارهاي
سهراب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:46 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

سلام دوستان .. قطعه که مشاهده می کنید یکی از زیباترین متن های پیس هملت اثر شکسپیر است امیدوارن خوشتون بیاد. Murder most foul, as in the best it is; Haste me to know't, that I, with wings as swift I find thee apt;
But this most foul, strange and unnatural.
As meditation or the thoughts of love,
May sweep to my revenge.
And duller shouldst thou be than the fat weed
That roots itself in ease on Lethe wharf,
Wouldst thou not stir in this. Now, Hamlet, hear:
'Tis given out that, sleeping in my orchard,
A serpent stung me; so the whole ear of Denmark
Is by a forged process of my death
Rankly abused: but know, thou noble youth,
The serpent that did sting thy father's life
Now wears his crown.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:52 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

نگو خداحافظ... تو می دانی ، من هم می دانم
(که ) راه ما دارد از هم جدا می شود
تو در خاطرات من زنده خواهی بود، حتی بعد از رفتنت
هیچگاه خداحا فظی نکن
با اینکه خوشی هایمان از دست رفته است
الان فقط یک غم وجود دارد که نخواهد رفت
من سعی کردم این را بفهمم، سعی کردم دلیلی برایش بیابم
ولی این دل به گونه ای است که انگار نمی خواهد آرامش پیدا کند
اینها اشک هستند یا (شراره آتش ؟!)
( که ) انگار ( به جای اشک) باران آتش از چشمانم می بارد
فصل ها می آیند و می روند
اما انگار فصل درد و رنج تمامی ندارد
رنگ های بیچارگی بسیار عمیق ( پررنگ) است
و در طی قرن ها کمرنگ نمی شود
کسی چه می داند چه اتفاقی قرار است بیفتد
و ما دیگر چه چیزهایی را باید تحمل کنیم
هیچگاه خداحافظی نکن
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:32 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
