به تنها ترین خواهر دنیا!!!
توی ایت غربت پر گرگ و هراس ...دارم عین ماهیا جون می کنم ..
خستم از تظاهر ایستادگی ..جای دندون هزار گرک رو تنم
نه کسی می دونه که من چی می خوام ؟ نه خودم دونستم عیب کار کجاست
تا به هر کی میگی عاشقی چیه ؟ میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:40 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست
وقت هم که نیست
من می مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را با پاک کن فراموشی می زدود
و من را لابه لای صفحه های سفید , شبیه یک ساندویچ , می پیچاند
کسی که اینقدر تنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ... !
همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامع بشری !
باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد مثل قطره هایی که میلی به دریا شدن ندارند
خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند
انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین می مانند تا دانه دانه آب گردند
برای همیشه مدفون شوند ,
گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند
و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخار می شوند و پر می کشند
آن بالا , حس یکی شدن را تجربه می کنند و می روند رو به سوی دریا
راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگی که هست
ولی کاش می فهمیدیم که
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 13:8 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

فدریکو گارسیا لورکا.... جنایتکار عاشق... وقتی دیدمش ۱۴ سال بیشتر نداشتم .پدر مرا با او آشنا کرد .اوایل دیوانه می دیدمش اما بعد ... گه گداری می خندید ... شعر هم می گفت ..آواز هم می خواند ..خلاصه که دیوانه بود مثله خودم ...من بیشتر شبیه به خودم بودم تا او اما او !!اما همیشه حس می کردم او چیزی می داند که من نمیدانم ..آن روزهای آخر به من میگفت تو در خودت گم شده ای .. نمی دانم ولی فکر کنم راست می گفت . وقتی فدریکو بچه بود همه او را سر به هوا می خواندند ...!!پسر حواستو جمع کن اینجور زندگی کردن آخر عاقبت نداره ها !! اما کو گوش شنوا .. همیشه وقتی از مدرسه بر می گشت یادش می افتاد کیفش را در مدرسه جا گذاشته .. همیشه تکالیفش عقب می افتاد اما او اهمیتی نمی داد . شاید آنقدر خودخواه بود که به کسی توجه نمی کرد .. اما نه اگر اینطور بود که مثله سهراب مرا با دورترین مرغ جهان آشنا نمی کرد . او همه چیز را برای من و ما می خواست اما افسوس .. الان ۵ سالی هست که با هم قهریم . تقصیر خودش بود .. آخرین کتابش رو نداد من بخونم .. منم باهاش قهر کردم . آه فدریکو دلم برات تنگ شده ..اصلا منو یادت میاد ؟؟؟ بیا اینم یکی از شعرات .. برای آشتی کنون !! امید مهراد
.
Federico García Lorc
Arbolé arbolé
seco y verde
La niña del bello rostro
está cogiendo aceituna.
El viento, galán de torres,
la prende por la cintura.
Pasaron cuatro jinetes,
sobre jacas andaluzas
con trajes de azul y verde,
con largas capas oscuras.
"Vente a Córdoba, muchacha."
La niña no los escucha.
Pasaron tres torerillos
delgaditos de cintura,
con trajes color naranja
y espada de plata antigua.
"Vente a Sevilla, muchacha."
La niña no los escucha.
Cuando la tarde se puso
morada, con luz difusa,
pasó un joven que llevaba
rosas y mirtos de luna.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 12:55 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|


+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:59 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

سلام .. آرزو میکنم حالتون خوب باشه . این امتحان های لعنتی ذوق آدم رو می کشه..
الهی که بمیره اون که برادرم کشت گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !
بیابانی برای فریاد کشیدن
با تمام وجود ...
همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو
و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم
برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
و ماه را که به تو خیره شده
ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان ... راه درازیست
شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای !
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:27 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|

۲۸ خرداد سالروز درگدشت یگانه هبوط کویر علی شریعتی گرامی باد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:20 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی)
|
