تبليغاتX
اتاق آبی

اتاق آبی

چیزهایی هست که نمی دانم !!!

HOMEPAGE

E-MAIL

دختر سبز بهار سخت درگیر خیالاتی سخت...
سیب ها سرخی خود را به کسی می بخشند که در این عالم ÷ر مکر و ریا به نگاه کس و نا کس دل خود نفروشد!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:10 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

 

آخرين خدانگهدار!
 
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
                                        
چه ترانه بی اثر بود، مث مشت زدن به ديوار
  اولين بغض شکستن! آخرين خدانگهدار!
 
من به قله می رسيدم اگه همترانه بودی!
صد تا سدو می شکستم اگه تو بهانه بودی!
 
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
 
با تو فانوس ترانه يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبربود
 
کوچه ها بدون بن بست،‌ آسمون پر از ستاره
شبا گلخونه‌ی خورشيد، واژه ها شعر دوباره!
 
دست تکون دادن آخر توی اون کوچه‌ی خلوت!
بغض بی وقفه‌ی آواز! گريه های بی نهايت!
 
گريه گردم، گريه کردم! اما دردمو نگفتم!
تکيه دادم به غرورم تا ديگه از پا نيفتم!
 
شعر از : یغما گلرویی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:45 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

پاداش

 

گیاه تلخ افسونی!

          شوکران بنفش خورشید را

                       در جام سپید بیا بان لحظه لحظه نوشیدم

و در آینه ی نفس کشنده ی سراب

                         تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم

در چشمانم چه تابش ها که نریخت

                   در رگهایم چه عطش ها که نشکفت

آمدم تا تو را ببویم

               و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس اینهمه راهی که امدم

                                 غبار نیلی شبها را هم می گرفت

   و غریو ریگ روان خوابم را می ربود..........

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:12 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

........ دیشب خوابم نمی برد

گفتم ستاره ها رو بشمرم دیدم این کارا دیگه قدیمی شده

خواستم تعداد بزای یه گله خیالی رو بشمرم دیدم فایده نداره

گفتم به عشق فکر کنم یادم افتاد به خودم قول دادم عاشق نشم

خواستم به بهار فکر کنم دیدم نه! اونم عمری نداره

گفتم به تو فکر کنم .. نه تو هم نفهمیدی من چی می خوام

خواستم بخندم دیدم چیزه خنده داری وجود نداره

گفتم گریه کنم دیدم دردی رو دوا نمی کنه

خواستم کتاب بخونم از کتابخونه بابا خجالت کشیدم

خواستم.....

اصلا بگذریم از این حرفا .....

فکر کنم دیگه صبح شده ....... سلام صبح بخیر!!

 

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 9:58 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

سلام به دوستای گلم ....

آرزو می کنم حالتون خوب باشه ... اجازه می خوام یکی دیگه از شعر هامو بهتون تقدیم کنم .

 

(سار ها می خوانند)

 

ابرها آمده اند ..آسمان تیره و تار..   

رود هجران جاری! چینه معرفت اما کوتاه                              

سار ها می خوانند !!باغ بی آوایی است !!!!

واژه ها از پی هم می رقصند .....

کلماتی که به تردید شباهت دارند ذهن تنهای مرا می کاوند ...

کودکان دم صبح فکر دزدیدن سیبی هستند که در آن دورترین شاخه مرا می خواند...

دم ظهری پسرک طعنه زنان می پرسید ....

پس کجا رفته خضوع گل سرخ ؟؟ چه شد آن واژه درگیر غرور ؟؟

من به لحنی بس سرد پاسخش را دادم !!

پسر سبز بهار سخت درگیر خیالاتی سخت !!!!

سیب ها سرخی خود را به کسی می بخشند ..

که در این عالم پر مکر و ریا.... به نگاه کس و ناکس دل

خود نفروشد!!!!!

 

امید مهراد

۹ آبان ۸۲ خورشیدی

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:38 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |