تبليغاتX
اتاق آبی

اتاق آبی

چیزهایی هست که نمی دانم !!!

HOMEPAGE

E-MAIL

نه وصل ممکن نیست                "   تقدیم به حضرت عشق سهراب سپهری"

               همیشه فاصله ای هست 

 اگر چه منحنی آب بالش خوبی است ٬ برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر"

 

چند دیوار گلی ٬ یک درخت سیب و پرندگانی که گویی سکوت پایان راهشان است .

این ها برای عاشق شدن کافی است .

دیواری که بدان تکیه دهی ٬ درخت سیبی که از عطر و تبلور بی نهایت سبز و قرمزش مست شوی و پرندگانی که تو را از تنهایی رها کنند . خیلی هم سخت نیست اگر ایوان احساست را آب و جارو کرده باشی . یک دل می خواهد درست اندازه آسمان بالای سرت . فقط کافی است بدانی از پر باز تا پرواز چقدر راه است . شنیده ای که می گویند " اولین گام سخت ترین قدم هاست " ؟ .

 آن دیواری که برایت گفتم برای آنست که دستت را بر آن بگذاری و بلند شوی . درخت سیب هم برای آن می خواهی که بدانی برای پریدن و رسیدن به حرارت سیب باید روی انگشتانت بلند شوی ٬ آنهمه پرنده برای آنکه بدانی پر گرفتنت خیلی هم سخت نیست . به همین سادگی می توان عاشق شد .

نه چشمان خیلی زیبا می خواهد نه مال و منال فراوان . فقط باید برخیزی ٬ رسیدن به عشق هم که از همه راحت تر است . کافی است نگاهی به خودت بیاندازی تا ببینی چگونه معشوقه عشقی دیرینه هستی. به قدمت ده ها و حتی صد ها هزار سال !!!

آنگاه که وجودت از عشق لبریز شد معشوقه ات دو بال برایت بر می گزیند . یکی اجساس و دیگری ایمان . اولی برای آنکه عشقبازی را بیاموزی ٬ دومی برای آنکه فراموش نکنی عاشقی . چون اگر وجودت از احجام زمینی پر شود باید آسمان را پس بدهی . از آنطرف هم اگر احساست مادی شود باید به فکر حساب و کتاب باشی .

کاش می دانستم چرا مولانا می گوید :

" تو گل بدی و دل شدی

                          عاقل بدی عاشق شدی "

آخر انسان گلی به چه درد می خورد ؟؟ اگر دلت به حال کتاب های خاک خورده ویترین کتاب فروشی نسوزد یا نمیری از آنکه پدران پدرت را منکر شوند همان بهتر که گل بمانی تا روزی خاک شوی و ...

اگر هم عاقل باشی در عشقت به حساب و کتاب می اندیشی که آیا دوست داشتنت نفعی برایت دارد یا نه؟؟ دیگر به این فکر نمی کنی که از خودت بگذری تا معشوقه زمینی ات دمی بیشتر بیاساید .

بگذریم به قول عشق "

                        " عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید چید "

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:57 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

مرد لحظه های هیچ

دیگر دلم نمی خواهد به کسی پروانه هدیه کنم

چه تفاوتی دارد ؟ چه بخواهی و نتوانی چه بتوانی و نخواهی .وقتی به یاد لحظه های اساطیری خیال پروانه می افتم دلم به حال حماقت عاشقانه و ناشیانه اش می سوزد .او عاشق نور است و نور می سوزاند تمام وجودش را .

دلش به چند لحظه گرمای مغرضانه شمع خوش است .نمی داند که زوال و فنای بالهایش به دلخوشی شمع نمی ارزد......این قانون صداقت است .اول زیباییت را می کشد بعد نشانت میدهد چقدر زشتی ! آندم آنقدر دست و پا می زنی تا تمام شوی .

فرقی نمی کند ... قصه شمع و پروانه عمری است راوی ندارد .نه برای آنکه کسی نیست تا شرحش دهد  چون دلشوره پروانه ها هیچ گاه تمام نمی شود .من گمان میکنم نزدیکی های رفاقت چند دانه هست برای چیدن .به شرط آنکه دمی از خیال دام های کنارت رها شوی و چشم هایت را به نگاه معصومانه کبوترهای بامت بدوزی آن وقت هیچ گاه پروازی را مهر اسارت نمی زنی

 .چطور دلت می آید آن همه خاطره رهیدن را با چند لحظه سرور بشکنی ؟

مگر این همه پر شکستن طوق بهار از گردنت نریخت ؟؟ مگر آن همه کبوتر در دام ..خانه ات را نسوخت ؟؟ فکر آنکه همه آسمان مال توست بس است؟؟

خیالت آنکه پر می کشی تا بیکران خورشید .. می رهی از هر چه بند و دام و می گریزی از همه عادت های ناگزیر؟؟ ندیدی که بامی نمانده تا دمی بیاسایی ؟؟ فکر آن چند لحظه گرمای آتشین و لذت زوال هوش از سرت برده ....

مهم نیست چند نامه کوتاه به ارغوان نوشتی*... مهم آنست که بتوانی بار دیگر دوست داشته باشی .. مهم آنست که بتوانی عاشقانه ای آرام برای لحظه ای تابدارت بسازی ....

*به یاد نادر ابراهیمی

 

 

۱۳۸۸/۱/۲۶خورشیدی... کنار نم نم باران

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 15:4 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

سال نو خورشیدی مبارک

به پدر بزرگ که چند روز دیگر دو سالی می شود که دلم تنگش شده

 

 نباید ماند و دل بست . اینجا پر از هراس شاپرک هایی است که به خودسوزی ناشیانه شان دل بسته اند و گمانشان وصل است و نیستی .نیستی از بود بی وجود زمانه ارغوان های بی ریشه آن هم برسر مرداب تزویر و ریای خیال . پا بند این دو سه فرسخ راه شدی مثالت مثال همان شاپرک های قصه وصل است . نگاهت به سبزی بی ریشه درختان مرده زار پاییز که بیافتد آنگاه خیال ماندن از سرت می رود .

گرد و خاک نگاهت که با نسیم بهاران زدوده نمی شود !باید در پس طوفان های گرسنه ای باشی که یک شبه کار زمستان میکنند.آنوقت شاید دو سه گام جلوتر از پایت را دیدی .... آن هم شاید .زندگی را اگر بخش کنی یک بخشش رفتن است و آن یکی خیال رفتن .همیشه هراس دارم از تنهایی نمور و سرد هوس !!!کاش نیامدن میدانستم تا اینچنین در باور دو راهی مرگ گرفتار ریشه نسیان وفراموشی نمی شدم . دلم تنگ شده است از بس که این ریشه های پوسیده مرا دلبسته جاده کرده اند . اینجا که خیال روان جوی به دریای شور مرگ می رسد .بهتر نبود تکه سنگی می شدم که سالیان دراز گذران عمر فکر در هم تنیده ام را نظاره می کردم ؟! عاقبت که چه ؟! سنگ و آب فرقی نمی کند .. خاک خاک باید !!!!! آنقدر رها که نتوانی رسوب خاطره عاشقانه کسی باشی .

عشق باش نه عاشق . عشق است که کار هزاران عاشق می کند .عاقبت عاشقی تحمل سرما و نم رعب آور نیستی است .اما اگر عشق باشی آنچنان پر باز می کنی که تمام آبی زمین قطره اشکی خواهد بود که رهایت می کند ..... رهایت می کند از بند عادتهای آیین ات .کمی پایین تر از آنچه فکر می کنی نزدیک چشمانت نگاهی تابدار ناله های توست . چه ضجری دارد نگاه مادری که سرکشی عاصیانه

کودکش را به مهر لایزال وجودش می بخشد .

تو سرکشی می کنی ...او لبخند می زند .....

خون می ریزی ..او لبخند می زند ......

سنگش می زنی ...او لبخند می زند ......

فراموشش می کنی .... او لبخند می زند .

دلم چقدر تنگ آغوش مادرانه زمین شده است . حیف است که کام از این زمین عاقبت نگیریم .بگشای مادر آغوش بیکرانت را که این فرزندعاصی دلش تنگ است از بی پناهی جاودانه عشق .....

۱۸ بهمن ۸۷

نزدیک مهربانی پدر بزرگ

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:24 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

 

من وامدار بی نهایت فریادهای زمینم

درست از پشت خیال کودک فال فروشی که از سنگینی کوله بارش

 فریاد بر می آورد

آی انسان!!!!

به کدامین گناهت کاینچنین مغضوبی؟

یا صدای آن زنی که از قهقرای کوچه دلتنگی اش نعره بر می کشد

 و از خیال هرزه پیچک باغچه

 می هراسد آنزمان که پندار زردی از آسمان می تابد .

از طلایی خورشید یا زردی کویر .....

هر دو آتش به جان زمین می ریزند

گهگاهی صدای چرخ گاری مرد لبوفروش عرش را به لرزه در می آورد

درست همان زمانی که همه شهر خود را به خواب زده اند

تا صبح را با پول های سیاهی شروع کنند...

که خون بهای مستی همان چرخ هاست.

نمی گردد روزگار به کام مردمانی که نمی دانند خورشید

 از شمال طلوع می کند.

سال های سال خورشید بر سرمان هوار می شود

روشنی باغچه دیگر رویایمان شده است ....

چه کنیم ساکن جنوب عشقیم!!!!

یلدای هشتاد و هفت

۳.۵۶ دقیقه صبح

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:37 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

هیچ وقت این همه ذرت "مزکیزی" یکجا ندیده ام

دلم نمی خواهد بخوابم . حوصله نبودن ندارم . دیگر تشویش و اضطراب برف هم مرا آرام نمی کند به گمانم چیزی گم کرده ام .راستش را بخواهی چند روز پیش آن پسرک فال فروش را که تقدیر مهمانم کرد رنجاندم. به خیالم دروغ می گفت که من اولین خریدارش هستم . چه باید می خریدم ؟ چند برگ کهنه رویش چند بیت از حافظ نگاشته اند ؟؟ یا شاید باید دل کودکی را شاد می کردم که معلوم نبود چه سهمی از این پول ناچیز دارد ...

نه این من نیستم . چقدر غریبه ام با خیال کودکی و تنهایی ام و چقدر فاصله دارم با آن همه حجم سبز . نمی دانم گم شده ام یا گم کرده ام . چه فرقی می کند . پروانه که نباشی نمی فهمی سوختن و نیست شدن قاموس کدام قانون نا نوشته است .

جلوی آیینه هیچ کس را نمی بینم . چقدر تار شدم . تازگی ها چند تار سپید مو هم در میان انبوه موهایم یافته ام . چقدر غریبه ای اگر همرنگ نباشی .حتما دلیلی دارد . مگر می شود همه باورهایت ناباورانه حکم اعدام عقایدت را صادر کنند ؟؟ به همین راحتی ها نیست . چند فرسخ باید پیاده به خیالم بیایی و چند روز در کنار فریادهای گاه و بیگاهم از خواب بیزار شوی تا بفهمی که من خودم از همه محتاج ترم .  

موقعی کتاب فروشی بهترین جای جهان بود . از میان آنهمه برگه های سپید و براق دست می کردی و کتابی بیرون می کشیدی . چه لذتی داشت وقتی برای روزهای مباحثه ات اسم کتاب جدیدتری را می دانستی . نه برادر جان !!آنقدر دور و بر خود را با آدم های جورواجور و رنگارنگ پر کرده ای که یادت رفته باید به گلدان لب پنجره آبی بدهی . راستی خودت چند وقت است تشنه ای ؟؟ الان درست یک سال و چند ماه و چند ... درست از لحظه ای که طلب دریا کردی . آن هم بدون آنکه بدانی دریا فقط به درد نگاه کردن می خورد . مجذوبش شوی حکمت فناست . هیچگاه تن به موجهای کوچک و دلربایش مده . تا به خود بیایی می بینی همین موجهای کوچک و معصوم تو را به دست حادثه دادند . خیلی وقت پیش کنار دریا روی شن های ترد و چسبناکش خیال کردم باید دیواری داشته باشم تا بدان تکیه دهم و تمام روز به منظره دریا نگاه کنم .اما حالا بیشتر شبیه چوب خمیده ای شدم که فقط به درد سوزاندن می خورد .

بگذریم . آنقدر گفتم که خوابم گرفت . یادم نبود زوال و حیات ما اختیاری نیست . خدا کند وقتی صبح چشمانم را باز می کنم مثل حالا بی آرزو نباشم ./

 

نزدیکی های شب یلدا

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:37 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

 

 تقدیم به شاهین مظفری

 

 

باید نگاهت آبی و دلت سبز سبز باشد تا به قلب همه آشیان داشته باشی. خیالت از هر چه زشتی رها و زبانت به هر چه زیبایی جاری، خیلی گزاف است مردِ مردم نباشی ولی در دلشان جابگیری. باید از جنس دوست باشی تا دوست داشته باشی مرد قصه ما همه این بالایی­ها را دارد.

در چهره گردگون و سفیدش با آن ریش­های نرم نامرتب همیشه حسی از دوستی آزارت می­دهد. گویی مجبوری تن به رفاقتش بدهی از زلالی خیالش دلم می­خواهد همه پروانه­های جهان را به او هدیه کنم تا با بال­های کوچک و ترد پروانه­ها، همه آدم­های تنهای زمین را با خود به آسمان ببرد.

کلامش با آن عبارت همیشگی چنان معجزه­ای می­کند که گویی پسرک خنده­روی خانه ما سال­هاست تو را می­شناسد.

نگاهی دارد به وسعت آسمان و دلی به قدر دریا. پر است از خیال ما شدن، از یکی شدن. اما من همیشه در پشت نگاه نافذی که از پشت عینک تمام فلزی­اش وحشیانه به سویم پرتاپ می­شوند غمی بزرگ می­بینم غمی به اندازه­ی... نمی­­دانم شاید پاییز و شاید غم رهایی از کندی ثانیه­ها.

 اما پسرک خنده روی دوست داشتنی ما نمی­داند دوستانی دارد که تن به همه دقایق پاییزی­اش می­دهند تا به خیال درخت نارون تنهای باغ همسایه که عمری به شوق بهار می­ماند، برویند و بسازند خانه­ای پر از وفا و صفا و مهربانی. تا باغبان بداند که سبزی باغ به حرمت جوی آب روانی بود که بی­صدا و بی­هیچ منتی به درخت جان می­بخشید تا همه بدانند مرد لحظه­های زیر صفر پر است از خیال دریا شدن!!  

... شاهین عزیزم من و همه دوستان بهاری ات به قلبمان برایت آشیانی ساختیم که هیچ باد مخالفی یارای ویران کردنش را ندارد.

 

سبز بمانی تا ابد.

          هفت مهر ماه 87 خورشیدی


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:59 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.

طعم توفيق را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي رنج آور و نيمه تمام است .

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:33 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

تقدیم به روان پاک استاد عشق حضرت سهراب سپهری

۱۵مهر سالروز شکفتنش جاوید باد

 

" هرکه در حافظه چوب ببیند باغی

                    صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند 

 هر که با مرغ هوا دوست شود ... خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود !!"

 

.... و آنسان که استاد عشق من و ما را به اندیشیدن می خواند ٬ دمی تامل هم جزایی نا شمار دارد . بیا انسان خاکی ٬ اوج بیکران کران عشق و عرفان را یکجا ببین . ببین که چگونه حضرتش را لای شب بو ها می یابد و چطور در حرارت یک سیب دست و رو می شوید .

به همین سادگی تمام ناله های بشر را در چند سطر ناچیز فریاد می کشد :

" حکایت کن از بمب هایی که افتاد و من خواب بودم .. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند ؟؟ "

آری استاد عشق تمام نا تمام وجودم را سیراب کرده از آنچه عمری است نمی یابم . بیا و بخوان یا نه بدان ! ببین که چطور استاد عشق دستت را چون کودکی نو پا می گیرد و گام به گام قدم به قدم از پله های مذهب بالا می کشد تا هوای خنک استغنا را برایت به ارمغان بیاورد .

وای .... چه شوری دارد آنسان که خیالت رویای همان دخترک بی پاست . آنگاه که از سرای مسلولین صدای سرفه ..نه فریاد می شنوی . درست همین جاست که باران رهایی چشم هایت را می شوید ٬ دو بال به تو می دهد قدر آسمان تا شیار روشن جت ها را ببینی و شاید فقط شاید صدای پرپرچه ها را بشنوی . دیوانه ام می کند .... دیوانه ام کرده است ٬ من صدای قدم هایش را می شنوم ٬ می آید از آن دور از پشت غفلت تبریزی ها . او فقط می داند که شقایق چه گلی است .

نگاه کن که چگونه قوطی خالی مشروب خیال جوی آب را آشفته است . ببین که چگونه سنگ ها ابدیت غم را فریاد می زنند . ببین استاد عشق چگونه به گل سوسن می گوید شما !!!!!!!!!

" دوستان من کجا هستند ؟ روز هاشان پرتقالی باد " 

بیا دوست من بیا تا نگذاریم عشق روی طاقچه عادت خاک بخورد . بیا تا پر بگیریم ٬ تا بدانیم . بیا تا به سمتی برویم که درختان حماسی پیداست . بیا تا فریاد برآریم لادن اتفاقی نیست شاید ما هم با مرغ هوا دوست شدیم .

امید مهراد ۱۴ مهر ۸۶ خورشیدی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:21 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

                                 به نام اهورا مزدا                                          ....

"زندگی را مردم پیشین

                    خورد و پوش و لذت آغوش می دیدند ..."

هوس ٬ قفس و یک مشت پرنده فراموشکار .

تا بحال سردی میله های قفس را حس کرده ای ؟ گاهی اوقات فکر می کنم پرندگانی که درون قفس پر و بال می زنند مرده اند .آخر نفس هایشان گرمایی ندارد.

تکرار بینهایت فلز ٬ این تنها چیزی است که دیده اند . دنیای کوچکی دارند .طفلکی ها گرفتار زندگی اند ٬ مثل همه آدم هایی که دور و برت می بینی . دنیایشان فاصله بین خانه تا محل کارشان است . صبح ها تا شب بیدارند شب ها هم تا صبح می خوابند. گهگداری هم لغزش هیجان آوری بین دو تن خسته و شاید تبدار اتفاق می افتد ... فقط همین !!!!

نه از خدایشان خبری دارند ٬ نه آسمان دلگیر را می شناسند و نه حتی می دانند که " لادن اتفاقی نیست " . طعامی می خواهند تا بخورند ٬ لباسی تا بپوشند و طبیعت مخالفی تا به آغوش بکشند آنهم برای آنکه شاید دمی بیاسایند فقط شاید .

گاهی اوقات به پرنده ها حسادت می کنم . تمام تلاششان این است که جوجه هاشان را پر و بال دهند . نه طمع بر دانه های دیگری دارند نه به فکر خراب کردن لانه همسایه شان می افتند . فقط یک چیز را می دانند ..که باید پرواز کنند ٬ فارغ از هر هوسی ... هیچ می دانی " هوس " چیز مقدسی است ؟! معلم عشق می گوید :

" اگر ادم در بهشت هوس نمی کرد میوه ممنوعه را بخورد هیچ گاه به آگاهی

 دست نمی یافت ." *

راست می گوید . اگر هوس نبود آدمی تا ابد در بهشت می ماند و هیچ وقت نمی فهمید وصال یعنی چه !؟ او به هر چیز که می خواست دسترسی داشت حتی به خدا . آدم ها عادت دارند همه چیز را به نفع خودشان تغییر دهند . تحریف جزیی از وجودشان است ...

برای خودشان قانون گذاشتند

رسیدن به جان دیگری .......... عدل

رسیدن به مال دیگری .......... فکر

رسیدن به تن دیگری .......... عشق

رسیدن به روح دیگری .......... علم

و رسیدن به خدا .............................................. مرگ

جالب است این موجود هوسباز چگونه همه چیز را باب میل خود کرده است . تا بیایی بفهمی چگونه فریبت داده اند باید بمیری یا به قول خودشان به خدا برسی . آنهم خدایی که در یک قدمی توست . بگذریم داشتم می گفتم ٬آن پرندگان فراموشکار یادشان رفته اگر هوس را فراموش کنند و نخواهند رها شوند همین قفس هم جای بدی نیست . اما نفهمیدم چرا سهراب سپهری می فرماید .

"من پراز فانوسم  ٬من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت ٬ پرم از راه ، از پل ،

 از رود ، از موج پرم از سایه برگي در آب......
                                                 

                                               چه درونم تنهاست. " **

* دکتر علی شریعتی

** سهراب سپهری

                                                     امید مهراد ۲۴/۰۶/۱۳۸۶

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:14 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

"نه وصل ممکن نیست                "   تقدیم به حضرت عشق سهراب سپهری"

               همیشه فاصله ای هست 

 اگر چه منحنی آب بالش خوبی است ٬ برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر"

 

چند دیوار گلی ٬ یک درخت سیب و پرندگانی که گویی سکوت پایان راهشان است .

این ها برای عاشق شدن کافی است .

دیواری که بدان تکیه دهی ٬ درخت سیبی که از عطر و تبلور بی نهایت سبز و قرمزش مست شوی و پرندگانی که تو را از تنهایی رها کنند . خیلی هم سخت نیست اگر ایوان احساست را آب و جارو کرده باشی . یک دل می خواهد درست اندازه آسمان بالای سرت . فقط کافی است بدانی از پر باز تا پرواز چقدر راه است . شنیده ای که می گویند " اولین گام سخت ترین قدم هاست " ؟ .

 آن دیواری که برایت گفتم برای آنست که دستت را بر آن بگذاری و بلند شوی . درخت سیب هم برای آن می خواهی که بدانی برای پریدن و رسیدن به حرارت سیب باید روی انگشتانت بلند شوی ٬ آنهمه پرنده برای آنکه بدانی پر گرفتنت خیلی هم سخت نیست . به همین سادگی می توان عاشق شد .

نه چشمان خیلی زیبا می خواهد نه مال و منال فراوان . فقط باید برخیزی ٬ رسیدن به عشق هم که از همه راحت تر است . کافی است نگاهی به خودت بیاندازی تا ببینی چگونه معشوقه عشقی دیرینه هستی. به قدمت ده ها و حتی صد ها هزار سال !!!

آنگاه که وجودت از عشق لبریز شد معشوقه ات دو بال برایت بر می گزیند . یکی اجساس و دیگری ایمان . اولی برای آنکه عشقبازی را بیاموزی ٬ دومی برای آنکه فراموش نکنی عاشقی . چون اگر وجودت از احجام زمینی پر شود باید آسمان را پس بدهی . از آنطرف هم اگر احساست مادی شود باید به فکر حساب و کتاب باشی .

کاش می دانستم چرا مولانا می گوید :

" تو گل بدی و دل شدی

                          عاقل بدی عاشق شدی "

آخر انسان گلی به چه درد می خورد ؟؟ اگر دلت به حال کتاب های خاک خورده ویترین کتاب فروشی نسوزد یا نمیری از آنکه پدران پدرت را منکر شوند همان بهتر که گل بمانی تا روزی خاک شوی و ...

اگر هم عاقل باشی در عشقت به حساب و کتاب می اندیشی که آیا دوست داشتنت نفعی برایت دارد یا نه؟؟ دیگر به این فکر نمی کنی که از خودت بگذری تا معشوقه زمینی ات دمی بیشتر بیاساید .

بگذریم به قول عشق "

                        " عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید چید "

۸۶/۰۶/۱۱ ساعت ۳.۴۵ صبح  

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:28 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

دریا ٬ شن های بیشمار ٬ لذت وقت و حجم های اساطیری دو نگاه همیشگی !!!!

و خورشیدی که آرام آرام پایین می رود تا یک آسمان ستاره تقدیممان کند .

دست هایت همان گرمای همیشگی را دارد اما نگاهت نبودی را در وجودم جستجو می کند . از آخرین باری که نتوانستی فکرم را بخوانی چند ثانیه ای بیشتر نمی گذرد . تب تند نگاهت آزارم می دهد . لرزشی در صدایت حس میکنم . دریا دیوانه وار فریاد می زند ....

نمی دانم چرا احساس تنهایی میکنم ٬ آنقدر شجاع می شوم که بپرسم در وجودم به دنبال چه می گردی !!!؟؟ تا تو لب بگشایی تنم هزار بار می لرزد . حلقه های آبی سیگار ابرهای ترسناکی بر آسمان نگاهم می کارند . خوب می دانم که این آخرین دیدار است . خودم همیشه می گفتم که " چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند". و حال نگاهت فریاد می زند که ماندن روا نیست !!! باید بروی ! به دنبال تقدیری نا معلوم . لبهای همیشه سرخت تکان ناچیزی می خورد می خواهی چیزی بگویی میدانم٬ اما مثل همیشه سکوت می کنی ...

هیچ گاه نگفتم دوستت دارم ٬باز هم نمی گویم . خواستم رخوت احساسم در باغ نگفته هامان سبز شود . چه سرو ستبری است آنگاه که با باران یادت آبیاری شود .از همین حالا می توانم جوجه هایی را ببینم که روی شاخه شاخه اش آواز وصل سر می دهند. سنگینی سرت روی شانه ام کار را سخت تر می کند . رستن از یک وجود غیر ممکن است اما دریا در یک قدمی است . باید رفت .میدانم حالا دیگر آنقدر تنم سرد شده است که نیارزد گرمای دستانت را حرامم کنی ! خیلی پیش از این رفته بودم و تو نفهمیدی . دریا را نگاه کن ... من آنطرف آرزوهایت منتظر می مانم . تو هم دیر یا زود باید بیایی .. می خواهم جسورانه ترین جمله عمرم را بگویم .. حالا نمی ترسم اگر روی قلبت خراشی باشد . نمی ترسم اگر مرا نخواهد ..... حال من شجاع ترین دیوانه تاریخم زیرا ....

   دوستت دارم !!!

ساحل رویان ۴.۲۷دقیقه صبح

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:46 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

سلام

"به نام عشق"

نگاره های خاک خورده احساسم را گرد گیری می کردم که به قلب شکسته و نا شناسی برخوردم ٬ پرسیدم کیستی ؟؟؟

گفت تو مرا نمی شناسی اما من عمری است در قلب توام . گفتم مگر می شود تو جزیی از وجودم باشی و من تو را ندیده باشم ؟؟گفت گاهی مرا تا آخر عمرت هم نمی بینی !!! تو خیلی خوش اقبال بوده ای که مرا اکنون یافتی .... گفتم چرا شکسته ای ؟؟ سکوت کرد . نگاهش پر از معنا بود .. فریاد می زد غریبه ای !!! گفتم تو مهمان نا خوانده ای هستی که من موعد آمدنت را نمی دانم . گفت اشتباه نکن! من تو را دعوت کردم ٬ تو مهمان منی .

گفتم نمی شناسمت . گفت " نشناختی ٬ نمی شناسی و نخواهی شناخت !!! "

گفتم نامت چیست ؟ شاید تو را بخاطر آورم . گفت تو فراموشکار تر از آنی که مرا بیاد بیاوری . نگاه حکیمانه اش دلم را آزرد . گفتم چیزی بگو ٬ نشانی بده شاید تو را بخاطر آورم . گفت : این ترکهای دلخراش و این من شکسته را می بینی ؟؟ کار توست !! آنگاه که فراموشم می کردی .

فریاد زدم بگو کیستی جانم به لب آمد .... گفت فرزند غریبم مرا نشناختی ؟؟ اشکم سرازیر شد ٬ بغض گلویم را گرفت .. از صدای ناله ام زخم هایش تازه ترشد ! گفت حالا که گریستی پرده ها را کنار می زنم تا مرا بهتر ببینی ..

پسرم من

                   خدا

                                    هستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

                                                                                                              امید مهراد

                                                                                                              ۸۶/۴/۱۸

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:58 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

سلام  !!!!!!!!!

 سپهري از كساني است كه راه نيما را شناخته بود اما اين را با خود با شخصيت يگانه خويش پيمود او خود را با رنگ و كلمه بيان مي كرد مصالح خلاقيت او هم رنگ بود و هم كلمه و او با اين هر دو نقاشي مي كرد . يا با اين هر دو ماموريت ادبي خود را انجام مي داد تعجب نفرمائيد كه براي نقاشي او نيز تامل به ماموريت ادبي شده ام مي دانيد كه در نقاشي ايراني از گذشته هاي دور به خاطر منعي كه ادیان در مبارزه با آثار بت پرستي پيش آورده بود . پرسپكتيو ناگزير حذف شده يكي از منتقدين غربيي مي گويد نقاشي در آبستره همانجائي رسيده است كه نقاشي ايران در طي قرون مي پيمود يعني در اين نقاشي نيز مانند آبستره رنگها يكديگر را فرا مي خوانند . نقاشي ماموريت ادبي مي يابد .
و اما شعر سپهري شعر او در نخستين برخورد داراي چند ويژگي است يكي اينكه سپهري نخستين كسي يا دست كم مهمترين شاعري است كه زبان شعر نو را با زبان محاوره پيوند زد . توضيح آنكه در شعر نو شاعران در همانحال برخي داراي زبان خاص خويشند در يك چيز اشتراك دارند و آن زبان عام شاعرانه است در برابر زبان محاوره . در واقع مي توان گفت كه زبان شاعرانه هر شاعر و زبان خاص وي جنس و فصل شعر او را تشكيل مي دهند .
زبان شاعرانه در اين تعبير يعني زباني كه علاوه بر حفظ ويژگي زبان خاص يك شاعر داراي ضخامت و اسلوب شعري است و حوزه لغات و تعبيرات و بيان در آن از نوعي است كه آن را از سوئي از زبان نوشتار متمايز مي كند و از سوئي ديگر از زبان گفتار چنانكه در ضمن پاسخ به سوال ديگر عرض كردم اغلب اين ضخامت و اسلوب و تمايز و تمايل به ارگانيسم در كاربرد لغات بدست مي آيد . اما سپهري و البته فروغ و اسماعيل شاهرودي هم شاعراني هستند كه زبان شاعرانه را با زبان محاوره پيوند زده اند و به جاي خود موفق هم بوده اند اگر چه سپهري از اين لحاظ موفقتر است ./

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 20:12 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

"تقدیم به روح بزرگ معلم آزادی دکتر علی شریعتی"

"سی امین سالگرد عروج استاد رهایی تسلیت باد "

"نان ٬ آزادی و فرهنگ

معلم آزادی می گوید زندگی تثلیث این سه کلمه است .نان می خواهی تا بمانی ٬ فرهنگ تا بدانی و آزادی تا بخوانی ....

بمانی تا رمز و راز پیرامونت آشکار شود ٬ بدانی تا هزار توهای خیالت تو را دچار رخوت و سستی نکند و بخوانی تا این همه ریز و درشت جهان با تو بخوانند . ثالث می گوید:

" زندگی را مردم پیشین خورد و پوش و لذت آغوش می دیدند ".

خوردنت نان ! پوشیدنت فرهنگ و لذت آغوشی هم آزادی است !!!!!!!!!

از اولی و دومی بگذریم . آزادی را اعدام کنیم .واژه ای که از سینه خیال انگیز ترین دخترها و پسر های جهان برخاست .مردان علم و سیاست بسطش دادندو به قولی همه گیرش کردند. چه دروغی ٬ درست به اندازه عدالت یاوه پردازی است .به شرط آنکه سه ضلع مثلث زندگیت بر قرار باشد تازه آن هنگام یک پایه داشتنی هایت دروغ است وای به حال آن روزی که فرهنگت هم پوشالی باشد . آنوقت مثل همه آدمهای اطرافت فقط به فکر نان خواهی بود و بس . دیگر وجود زندگی یا یا وجدان کار برایت مفهومی نخواهد داشت تا به فکر دیگری باشی . تو می مانی و پول و پول و پول .

آن وقت است که داشتنی هایت (فرهنگ) کنار خواستنت( آزادی) بوی بودن(نان) می گیرد آن هم به هر قیمتی !!!!!!!!!!!!!

۴تیر ماه ۸۶ خورشیدی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:47 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |

"به نام اهورا مزدای عشق"

سلام:

این روزها زود گریه ام می گیرد .به هر نا ملایمتی می رنجم و از هر صدای نا هنجاری آشفته می شوم حال فکرش را بکن کودک کر و لال فال فروشی تقدیر هم مهمانت کند .چه فاجعه ای در راه است آن دم که ببینی و نشکنی !!

شنیده ای که می گویند سکوت بلند ترین فریاد هاست ؟؟! موریس مترلینگ می گوید " درست آن زمانی که لب های خود را می بندی چشمانت شروع به فریاد زدن می کند.

وای خدای من ٬ آن کودک نازنین با ایما و اشاره می خواست متاع گرانبهایی را در ازای مبلغی نا چیز به من بفروشد.آن موقع نفهمیدم چرا زمانی که دست مرا می فشرد چشمانش را بسته بود . می دانی چرا ؟؟

نمی خواست با نگاهش فریاد بر آورد " عدالت شوخی سیاست است ". شاید زبانی برای فریاد یا گوشی برای شنیدن نداشت اما چشمانی پر از حرف داشت. فالش را هم خواندم : " بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم ....".

نمی دانم شاید می خواست به من بگوید گاهی اوقات نظم هستی به هم می ریزد و زندگیت همیشه زمستان می شود و از همه بدتر آنکه به بهار هم امیدی نخواهی داشت . می دانی باغبان ها زمستان را از بهار بیشتر دوست دارند چون امید آنکه فردا بهار این اجازه را به جوانه های گستاخ بدهد تا ساقه را بشکافند دلگرمشان می کند. اما زمانی که اندیشه هایت رنگ زمستان گرفت هیچ گاه طعم جوانه را نخواهی چشید .

سپیدی بی نهایت زمستان پرده بر سبزی بهار احساست می نهدو آنگاه هیچ صدایی نخواهی شنید ....

" نه ندایی از لب ها !!! نه فریادی از چشم ها ....."

۱۳۸۶/۰۳/۲۳

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:53 توسط امید مهراد (ر.ح. شریفی) |